امام حسين (ع) :
۞ پروردگارا... آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟۞
Monday, 18 January , 2021
امروز : دوشنبه, ۲۹ دی , ۱۳۹۹ - 5 جماد ثاني 1442
شناسه خبر : 23897
  پرینتخانه » اخبار تاریخ انتشار : ۱۷ دی ۱۳۹۹ - ۲۱:۰۵ |

متنی طنزآمیز برای پیرمرد خندان رادیو

متنی طنزآمیز برای پیرمرد خندان رادیو

محمدباقر رضایی — نویسنده و فعال رسانه ای– به مناسبت روز پیشکسوتان، متنی به طنز برای ” محمد قربانی ” تهیه کننده پیشکسوت رادیو نوشته و آن را بطور اختصاصی در اختیار «هنر صدا» گذاشته است.
به گزارش هنرصدا، محمد قربانی دامغانی، در زمان جوانی، در دفتر ” گلها” ی داوود پیرنیا کار می کرد و بعد از انقلاب اسلامی، تهیه کننده ای شد که با اغلب هنرمندان سرشناس رادیو، مراوداتِ کاری و برنامه ای داشت.
او سی و یک سال پیش بازنشسته شد، ولی آنقدر به رادیو وابسته بود که تا یک سال قبل ( پیش از کرونا ) هر روز به رادیو می امد و ساعاتی، همه را شاد می کرد و می رفت.
او اکنون ۸۲ سال دارد.


متن طنز محمدباقر رضایی برای او به شرح زیر است:

پیرمرد رادیو، یک سال است پیدایش نیست!

آن که توی دفتر ” گلها “
کار می کرد،
و با ” داوود پیرنیا “
حال می کرد.
آن که همه ی درهای رادیو
به رویش باز بود،
چون بیش از حدِ معمول ناز بود.
آن که نسبتی با مقامات رادیو نداشت،
ولی به جرگه ی آنها راه داشت.
آن که همیشه با حسن خجسته همراه بود،
و از آداب معاشرت آگاه بود.
آن که ” رفیق فابریکِ ” حمید خزاعی بود،
و عاشقِ گعده های غذایی بود.
آن که یارِ غارِ حسین حَرَمی بود،
و آن زمان تهیه کننده ی با جَنَمی بود.
آن که عشقِ رادیو را به همه دیکته می کرد،
و اگر رادیو را ازش می گرفتند سکته می کرد.
آن که اعتقاد به اصلِ ” رفیق درمانی ” داشت،
و نام شهیرِ ” محمدِ قربانی ” داشت.
نقل است که جام جم را زودتر از همه در می زد،
و هر روز به یکی از شبکه ها سر می زد.

پاتوقش اول از همه،
رادیو تهران بود،
ولی ناهار را بیشتر در رادیو قرآن بود.
می گویند رفیقی برای تمامِ فصول بود،
اما دشمن آدمهای فضول بود.
آورده اند که هر کس به او لقبی می داد دلاویز،
و اغلب هم طنزآمیز.
محمدِ صالح علا به او می گفت:
مردِ نیلوفری!
علی اصغر پور محمدی به او
می گفت: مدیر کلِ برنامه های تکراری!
جاویدِ موسوی به او می گفت:
روابط عمومیِ اموات!
و برخی هم لقب هایی می دادند نگفتنی،
گاهی هم حتی نهفتنی!
همه می گفتند مهره ی مار دارد،
و برای همین است که کلی یار دارد.
اما او مهره ی مار نداشت،
بلکه از هیچ کس عار نداشت.
با رییس و آبدارچی جور بود،
و عاشق هر گونه ای از ” سور ” بود.
نقل است که با جوانها
می جوشید،
و برای زنده ماندن می کوشید.
قلبش زنگار نداشت،
و حرفهایش گوشه و کنار نداشت.
همه چیزش عیان بود،
چون فکرش جوان بود.
ذهنش هم روان بود،
چون باخبر از جهان بود.
هیچ کلمه ای از حرفهایش خار نداشت،
و به پشت و پسله ی آدمها کار نداشت.
با زبانش نیش نمی زد،
اگر هم می زد، اندکی بیش نمی زد.
آن هم، چنان صادر می شد،
که باعث انبساطِ خاطر می شد.

نقل است که هر وقت به رادیو می آمد،
آمار همه ی مدیران را می گرفت.
هیچ مدیری نبود که او نشناسد،
و هیچ مدیری هم نبود که او را نشناسد.
گویند هر چیزی را که نزدِ دیگران می شنید،
جای دیگری نقل نمی کرد،
برای همین،
مورد اعتماد همه بود،
و خیلی طرفدار داشت،
چون حرفش اعتبار داشت.
به هر جمعی که وارد می شد،
همه را شاد می کرد،
و از بهترین ها یاد می کرد.
لطیفه هایش تاریخ گذشته بود،
و همه ی آنها را روی کاغذی نوشته بود.
اگر کسی پنچر بود،
او را باد می زد،
هیچ وقت هم سرِ کسی داد نمی زد.
در هیچ شرایطی هم قات نمی زد.
تنها عیبش این بود که هر خاطره را صد بار می گفت،
و یادش می رفت که آن را به کی گفته و به کی نگفته،
و یا اگر گفته، چطوری گفته.
و برای همین بود که هر بار،
آن را طورِ دیگری بازگو می کرد،
و غم را از دل جماعت،
جارو می کرد.
و در به وجود آوردنِ حالِ خوش،
جادو می کرد.
مردی بسیار شیرین بود،
با این که حامل چند بیماریِ سنگین بود.
اما دلش چرکین نبود،
چون روحیه اش بدبین نبود.

نقل است به ” حسینِ آهی ” که می رسید،
فکر می کرد به حافظ شیرازی رسیده،
می پرسید: چطوری خواجه؟
و آهی، وی را می نواخت و به او خیلی چیزها می انداخت.
تنها با آهی چنین ماجراهایی نداشت.
با سید حسن حسینی هم ماجراهایی داشت.
وقتی به اتاق او می رفت،
سید صندلی اش را به او می داد و می فرمود:
” تو ” رییس همه ی مایی!
و روایت است که آن شاعر،
همه ی دردهایش را به ” او ” می گفت،
و سیر تا پیاز زندگی اش را،
مو به مو می گفت.
چه واسطه گری هایی که او برای سید ننمود،
و چه شعرهای فی البداهه ای که سید برای او نسرود.
منوچهر نوذری هم با او ماجراهایی داشت.
وقتی به هم می رسیدند،
شوخی هایی می نمودند با مزه،
و خلقشان هم اغلب در لحظه!
با حمید عاملی هم که ” بُر ” می خورد،
دستِ یکدیگر را در شوخی،
از پشت می بستند،
و از غمها می رَستند.
البته بسیاری دیگر هم بودند،
اما نامشان نمی آید،
چون جا کم می آید.

اما هنرمندانِ سیگاری از وی در فغان بودند.
با آن که دلسوزی اش را قدردان بودند.
بهروز رضوی از وی فراری بود،
چون معروفترین سیگاری بود.
سیگاری ها تا او را می دیدند،
به دنبالِ تغییر مکان بودند،
و تا سیگارشان تمام بشود،
نهان بودند.
گیر دادنِ وی به سیگار،
زبانزدِ خاص و عام بود،
چون خودش همیشه از دود گریزان بود.
او اصولا مردی از نوعِ عام بود،
و برای همین، پیشِ خانمها خیلی خام بود.
از جیکّ و پیکّ همه ی آنها باخبر بود،
اینها را خودشان برای او تعریف می کردند،
چون اساسا آدمی بی خطر بود،
و برای آنها مثل پدر بود،
و راهنمایی اش هم بی ضرر بود.
روایت است که وقتی به ” مریم نشیبا ” می رسید،
هر دو با هم،
مثل دو کودکِ بیش فعال،
چنان محشور می شدند که انگار مست اند،
و منتظر شنیدنِ برنامه ی ” شب بخیر کوچولو ” هستند.
هنرمندان رادیو نمایش هم،
بی تابِ دیدنش بودند.
وقتی به ” ارگ ” می رفت،
مثل بچه ای ملوس در میانش می گرفتند،
و چنان که افتد و دانی،
سر به سرش می گذاشتند!

روایت است که در ” ارگ “،
به هر بازیگر جوانی می رسید،
می فرمود: من اگه تیپِ تو رو داشتم، هیچ وقت پایین تر از ونک نمی اومدم.
و خودش به این حرفش قاه قاه می خندید.
از هر خانم هنرمندی هم که سرِ راهش قرار می گرفت،
نه از سرِ کنجکاوی،
بلکه برای دلداری،
می پرسید: زندگیت روبه راهه خانوم جون؟ از حقوقت راضی هستی؟
و آن هنرمند، چنان که رسمِ این جماعت است،
و البته حقِ این جماعت است،
گلایه می کرد و حقّش را از او مطالبه می نمود،
چون فکرش این بود که او،
” کاره ای” ست،
و نمی دانست که در این موارد،
” هیچ کاره ای” ست.
نقل است که در همین مایه ها،
به هر هنرمندی می رسید،
می فرمود: من از طرف مدیرانِ رادیو، از شما تشکر می کنم که با این حقوقِ کم، در این استودیوهای گرم، عرق چکانید!!!
و این جمله ی طلاییِ وی را همه شنیده بودند.
خدا نگهدارش باشد که سر سلسله ی دودمانِ منقرض شده ی جانان بود،
و چهره اش خندان بود،
و به خاطرِ ویروسِ منحوسِ کرونا،
حبس شده ی خانه اش در اکباتان بود،
و از همان جا برای سلامتیِ اهالیِ رادیو، نگران بود،
و دایم با آنها به قولِ خودش در حالِ تیلیفان بود!!
این نگرانی ها را، خدایا، از وجودش دور کن،
و در خانه اش هم، که سخت تنهاست،
او را با همه ی آنها که فراموشش کرده اند، محشور کن.
آمین یا رب العالمین.
دوستدار همیشه ی او،
محمدباقر رضایی.
تمّت.

 

به اشتراک بگذارید

*

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.