خانه / اخبار / گفت و گو با محمد رحمان نظام اسلامی

گفت و گو با محمد رحمان نظام اسلامی

محمدرحمان نظام‌اسلامی، مجری و گزارشگری است که بیشتر او را با اجرای برنامه‌های ملی مناسبتی و نیز اجرای چندساله برنامه صبحگاهی «صبح بخیر ایران» می‌شناسیم.نظام اسلامی، متولد شهر خرمشهر و از حاضران و مدافعان در طول اشغال این شهر است.

به بهانه سالروز حماسه آزادسازی این شهر با وی هم صحبت شدیم و او از خاطرات و تصویرهای تلخ آن روزهایش برایمان گفت.

رحمان نظام اسلامی

در وقت حمله دشمن و اشغال شهر خرمشهر شما چندساله بودید؟

در آن وقت من تازه ۱۸ ساله شده است بودم. خرمشهر خیلی سریعتر از شهرهای دیگر درگیر جنگ شده است بود و با حمله های مرزی ارتش بعث این تحرکات کم کم شروع می شد. مردم شهر در آن دوران حس کرده بودند که اتفاقاتی در راه هست، ولی شروع رسمی جنگ کمی دیرتر شروع شد.

یادتان است که اشغال شهر چگونه صورت گرفت؟

بله، تانک ها به سمت شهرها راه افتادند و جانفشانی مردم، سپاه، نیروهای بسیجی و ارتشی، دریایی و انتظامی با حداقل امکانات شروع شد. در آن دوران نیروهای ما در طول روز دشمن را به لب مرز برمی گرداندند و آنها شبانه دوباره پاتک می زدند و وارد شهر می شدند. این تعقیب و گریزها نزدیک به ۳۵ روز به طول انجامید و آخر در روز چهارم آبان ۵۹ شهر سقوط کرد و به اشغال دشمن درآمد.

مردم در آن وقت چه می کردند؟ هنوز در شهر مانده بودند؟

اجازه بدهید خاطره خانواده خودم را برایتان بگویم. در آن دوران جهت همه باورش سخت بود که دشمن بتواند به شهر وارد شود و آن را به اشغال دربیاورد. پدر من در آن دوران در محله دیزل آباد در حوالی ورودی شهر، صاحب مغازه ای بود و به همین خاطر هرگز حاضر به ترک مغازه و منزل اش نمی شد. یادم نمی رود بارها این جمله را تکرار می کرد که مگر ایرانی ها مرده اند که دشمن بتواند شهر را تصرف کند؟ حدود ۱۵ روز از ماه مهر گذشته بود و شهر دائم زیر آتش دشمن قرار داشت. یک بار یکی از این گلوله ها درست در برابر در منزل ما با یک موتوری اصابت کرد. شدت انفجار طوری بود که بخش هایی از بدن آن موتوری شهید به درون حیاط ما پرتاب شد و این اوج لحظه ای بود که پدرم دیگر جنگ را پذیرفت و حاضر شد خانواده اش را از شهر بیرون ببرد. با این حال مردها در شهر ماندند و به مقاومت ادامه دادند.

بعد از این که زن ها و فرزند ها از شهر رفتند، شما چه کار می کردید؟ مقاومت شما به چه صورت بود؟

در آن دوران ما در پایگاه بسیج مسجد امام محمدباقر(ع) که معروف بود به مسجد اصفهانی ها، مستقر بودیم و عده دیگرمان در مسجد جامع شهر بودند. آن وقت جهت همه مان جای پرسش بود که آیا با وجود این وضعیت، هنوز خبری از جنگنده های ایرانی نیست و کسی به کمکمان نمی آید. در آن دوران فقط خرمشهر بود و نیروهای مردمی اش و هیچ کس دیگری به کمکمان نیامد، جز عده ای ارتشی و دریادار و بسیجی، بقیه رزمندگان فقط نیروهای خودجوش و مردمی بودند و حتی سلاحی هم نداشتند. جهت مثال برادر شهید من سلاحش را از عراقی ها به غنیمت گرفت. ما جهت دفاع از زادگاهمان، حتی سلاحی هم در اختیار نداشتیم.

تا به حال به انتشار این خاطرات یا بازگو کردنشان جهت نویسندگان یا کارگردانان کشور فکری هم کرده اید؟ به هر حال این خاطرات بار داستانی و ارزش بازگویی و ثبت در تاریخ را دارد.

تاکنون پیش نیامده هست. با این حال تلاش کرده ام در مناسبت های تاریخی، صحبت ها و یادواره ها و حتی اجراهای تلویزیونی ام این خاطرات را بیان کنم و جهت مردم بگویم.

و بارزترین این خاطراتتان چیست؟

خاطره ای است که هیچ گاه فراموش نمی کنم. شهید بهنام محمدی یک نوجوان ۱۳ ساله خرمشهری با جثه ای کوچک بود. برادر بزرگ ترش آقا مهدی در جلسات قرآنی مسجد صاحب الزمان با من همکلاس بود و هردوی این برادران را می شناختم. یادم است که در دوران مقاومت و قبل از سقوط خرمشهر یک روز شهید بهنام را دیدم که در حیاط مسجد نشسته بود و با سرنیزه کلاشینکف داشت زمین را می شکافت. به لهجه جنوبی از او پرسیدم چه شده است و آیا ناراحتی؟ او خبر داد که عراقی ها سیدصالح موسوی را کشته اند و با همان غیرت نوجوانانه اش قسم خورد که انتقام سیدصالح را خواهد گرفت. بعد از مدتی من جهت پیگیری مراحل خوابیدن شدن برادرم که مجروح شده است بود، به پایتخت کشور عزیزمان ایران آمدم و یک روز رفتم سری به بنیاد شهید استان بزنم که پوستری روی دیوار توجهم را جلب کرد. تصویر بهنام محمدی بود و زیرش نوشته شده است بود، نوجوان ۱۳ ساله ای که تا آخرین قطره خونش در خرمشهر ماند و همان جا هم به شهادت رسید. این از آن جمله خاطراتی است که هرگز از یادم نمی رود.

رحمان نظام الاسلامی در خرمشهر اهواز به دنیا آمده هست؛ و هنوز ۲ سال از عمرش نگذشته بود که پدر را بر اثر سانحه تصادف از دست داد و در سن ۱۷ سالگی برادرش کریم نظام اسلامی در عملیات فکه کشته شد پیکر پدر و برادرش در بهشت شهدا بروجرد به خاک سپرده شده است هست. وی بعد از کشته شدن برادرش به عنوان گزارشگر جنگی در آخرهای اسفند ۱۳۶۲ در عملیات خیبر یک پای خود را از دست داد.

محمد رحمان نظام اسلامی که هم اینک مدیریت گروه کشور عزیزمان ایران و جامعه رادیو کشور عزیزمان ایران را بر عهده دارد و مدتی هم به عنوان مجری در تلویزیون فعالیت می کرد، در سال ۱۳۶۰ در آزمون تربیت معلم قبول شد؛ خودش می گوید که یک اتفاق او را به سمت صدا و سیما هدایت کرد.

درباره admin

پاسخ دادن

نکات : آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.فیلدهای الزامی علامت گذاری شده اند. *

*

*