امروز : شنبه, ۹ خرداد , ۱۴۰۵ - 14 ذو الحجة 1447
- یادی از پریچهر بهروان؛ نوستالژیِ رادیو
- فیلم سینمایی «۸۸» با گویندگی ۱۶ نفر دوبله شد
- مستند «در میان جنگل» با گویندگی ۱۷ نفر دوبله شد
- «عید همدلی»؛ روایتی از پیوند قلوب در عید قربان
- «ایرانشهر»؛ عطر عید بندگی در رادیو ایران
- برنامه رادیویی «به رنگ خدا» مهمان لحظات اذانگاهی مغرب
- مستند «خانه منوچهر» درباره زندهیاد منوچهر نوذری روی آنتن می رود
- «حسابدار ۲» به مدیریت علیرضا باشکندی دوبله شد
- «زنگ آموزش» با اجرای حسین طاهر روی آنتن شبکه آموزش می رود
- پخش زنده ویژهبرنامه «در وادی عرفات» از حرم حضرت عبدالعظیم حسنی(ع) روز عرفه در رادیو فرهنگ
یادی از پریچهر بهروان؛ نوستالژیِ رادیو
محمدباقر رضایی نویسنده و فعال رسانه ای كه نوشته های آهنگینی درباره پیشكسوتان رادیو می نویسد، این بار سراغ نوستالژیِ رادیو، پریچهر بهروان رفته است.
محمدباقر رضایی نویسنده ی این یادواره در مقدمه اش نوشته است:
پریچهر بهروان یکی از پُرآوازه ترین گویندگانِ زن در رادیو بود.
خاطره ی گویندگی او در برنامه “صبح جمعه با شما ” را شنوندگان عاشقِ رادیو هیچ گاه فراموش نمی کنند.
او از جمله گویندگانی بود که به این حرفه عشق می ورزید و دائم در حالِ مطالعه و جستجو و بالا بردنِ سطح سواد خود بود تا بتواند برنامه های ادبی را به طرزی علمی و صحیح اجرا کند.
بهروان گذشته از سواد ذاتی و خصلتِ سنّت گرایانه ی جذابی که داشت، زنی همراه و خوش محضر بود و درباره ی توانایی های خود تبلیغ نمی کرد.
او بعد از بازنشستگی هم سعی نکرد به کارهای سابقش در رادیو بنازد و آنها را دستاویزی برای مطرح کردن خودش کند؛ به کارهای سنّتی پرداخت و خود را سرگرمِ علایقش کرد.”
محمدباقر رضایی نویسنده ی برخی از برنامه های ادبی رادیو، که یادواره هایی آهنگین درباره مفاخر و مشاهیر رادیو می نویسد، این بار سراغ پریچهر بهروان رفته است.
این یادواره ها قرار است در صورت بهبود اوضاع کاغذ، در کتابی چند جلدی با عنوان ” ماندگاران عصر صدا — خاطراتی از ستاره های رادیو ” منتشر شود و تاریخ شفاهی رادیو برای آیندگان باشد.
یادواره ی آهنگین محمدباقر رضایی درباره پریچهر بهروان را اختصاصی اینجا مطالعه کنید:
یادی از پریچهر بهروان؛ نوستالژیِ رادیو ( در ۳۱ پرده )
پیش پرده:
در آغاز برنامه ی “صبح جمعه با شما ” صدای آرامش بخشِ زنی شنیده می شد که این بیت را می خواند و باعث می شد مخاطب حتی یک لحظه از کنار رادیو دور نشود:
( ز حق توفیقِ خدمت خواستم دل گفت پنهانی — چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی )
صدا، صدای گوینده ای جوان به نام پریچهر بهروان بود.
پرده اول:
آن گوینده ی سرشناس
آن هنرمند بی قیاس
آن رادیوییِ باکلاس
آن بانوی با احساس
آن که گوینده ای کتابخوان بود
و گویندگی اش از دل و جان بود.
اجرای صحیح و ساده داشت
و در دلِ شنونده ها خانه داشت.
انتخابِ اولِ برنامه های ادبی بود
و همکار تهیه کننده های حرفه ای بود.
حالتی راهبه وار داشت
و بسیار هوادار داشت.
اجرای هر برنامه ای را قبول نمی کرد
و از معیارهای ادبی عدول نمی کرد.
توانایی اش در اجرا مسلّم بود
و بسیار فروتن و بی منم بود.
در داوری ها صراحت داشت
و از قیافه گرفتن کراهت داشت.
پرده دوم:
بسیار ساده زیست و راحت بود
و در “صبح جمعه با شما” قیامت بود.
تندخوانیِ او را هر کسی می شنید،
شیرینیِ هنرِ گویندگی را می چشید.
صدایش ادبِ عرفانی داشت
و خاصیت درمانی داشت.
شعرها و متن های ادبی را می شناخت
و برای اجرای این برنامه ها، می شتافت.
در اجرای برنامه های اجتماعی هم تبحّر داشت
و از این که دروغ تحویل شنونده بدهد تنفر داشت.
هیچ کس در رادیو از او بد نگفت
و از او هم کلمات سرد، نشِنفت!
هرگز به جمعِ لیچارگوها نمی رفت
و آهسته می آمد و بی صدا می رفت.
حسِ “خود مهم بینی” نداشت
و رفتار خاکی و زمینی داشت.
پرده سوم:
گوینده ای بود که حتی مریم نشیبا به او غبطه می خورد و می گفت:
” من همیشه دلم می خواست مثل خانم بهروان باشم”.
پرده چهارم:
حسن همایی گوینده ی برنامه های سختِ ادبی در رادیو، صمیمانه و صادقانه اعتراف کرد که:
” من وقتی دوازده سالم بود، با دیدن تصویر خانم بهروان عاشقش شدم!
مرحوم پدرم همیشه موقع کار، رادیو گوش می داد و برنامه مورد علاقه اش صبح جمعه با شما بود.
هر جا می رفت کولر تعمیر کنه، یا لوله کشی کنه، رادیو رو می ذاشت کنارش و گوش می داد.
عاشقِ برنامه ی صبح جمعه با شما بود.
منم شده بودم شنونده ی اون برنامه، خصوصاً از صدای خانم پریچهر بهروان خیلی خوشم می اومد.
یک روز از پدرم پرسیدم: پریچهر یعنی چی؟
اول فکر کرد می گم پریچه ( یعنی پریِ کوچک ).
ولی بعد که دوباره گفتم پریچهر، گفت یعنی کسی که صورتش عینِ پَریه!
و اضافه کرد: ولی بچه جون، تو این روزگار، نمی شه به اسمها اعتماد کرد. از کجا معلوم کسی که اسمش پریچهره، واقعاً قیافه ش هم مثل پَری باشه!!
مدتی از این ماجرا گذشت تا این که یک روز تصویرهایی از پشت صحنه برنامه ” صبح جمعه با شما ” دیدم و دیدم صورت خانم بهروان واقعاً مثل صداش زیباست! همونجا عاشقش شدم.
بعدها که به رادیو اومدم و برنامم “قرارِ شاعرانه” می رفت برای ارزیابی پیشِ علیرضا معینی و خانم بهروان، گاهی منو هم صدا می زدن برم تو جلساتشون. وقتی به صورت خانم بهروان نگاه می کردم، یاد دوران کودکیم می افتادم.
افتخار می کردم که دارم پیش کسی کار و شاگردی می کنم که خودش و صداش رو دوست داشتم.
پرده پنجم:
وقتی از گذشته های رادیو صحبت می شد، گریه اش می گرفت.
به مهدی شیبانی زاده که رفته بود از زندگیش مستند بسازه و راجع به گذشته های رادیو ازش سوال می کرد، گفته بود: لطفاً اینقدر از گذشته های رادیو سوال نکنید. رادیو هم مثل خونه ی ماست. شاید ما بیشتر از این که عمرمون رو تو خونه گذرونده باشیم، تو رادیو گذروندیم. ازش، هم خاطرات خوب داریم، هم خاطرات بد. هم خاطرات خوش، هم ناخوش. همه ش با همه دیگه! سواکردنی نیست!
پرده ششم:
آمدنش به رادیو خیلی اتفاقی بود.
در ذهنش شغلی به نام گویندگی وجود نداشت.
به پیشنهاد یک دوست به صدا و سیما رفت و تست صدا داد.
تلویزیونی ها گفتند به درد اینجا نمی خوری، برو رادیو.
رادیویی ها هم اول ردّش کردند، ولی بعد فهمیدند اشتباه کرده اند.
صدایش زدند و بعد از گذراندن دوره ای کوتاه، احمد شیشه گران به برنامه صبح جمعه با شما دعوتش کرد؛ که البته خیلی ها اعتراض کردند:
یعنی چه!! دختره هنوز نیومده، بُردینش صبح جمعه با شما!!!
ولی احمد شیشه گران و سعید توکل که می دانستند چه نابغه ای نصیبِ برنامه شان شده است، به اعتراضِ گوینده های حسود، اهمیتی ندادند.
پرده هفتم:
در آیتمی از برنامه صبح جمعه با شما، مسابقه ای بود که در آن، شرکت کننده ها باید به سوال های مجری جواب برعکس می دادند.
مجری پریچهر بهروان بود.
چنان تند و پشتِ سرِ هم سوال ها را می خواند که شرکت کننده ها را دچار هیجان می کرد و اغلبشان جواب ها را اشتباه می گفتند.
تندخوانیِ بهروان در این آیتم، او را مشهور کرد:
—دیوار موش داره؟
شرکت کننده باید جواب برعکس می داد و می گفت: نه!
هنوز گفتنِ نه به پایان نرسیده، سوال بعدی به سرعت گفته می شد:
–گوش موش داره؟ — آره
— موش گوش داره؟– نه
–موش طاعون داره؟–نه
— طاعون اثر چخوفه؟– آره
— چخوف همشهریِ کاموئه؟–آره
یکی از هیجانی ترین آیتم های برنامه صبح جمعه با شما همین قسمت بود.
پرده هشتم:
چون نگران معیشتش بود و نمی دانست آینده اش در رادیو چگونه خواهد بود، همیشه از رادیویی های معروف سوال می کرد از کار در رادیو و حقوقِ ناچیز آن راضی هستند یا نه!
یک بار در برنامه ی صبح جمعه با شما میزبان عزت الله مقبلی هنرمند بی نظیر رادیو بود.
روی آنتن زنده به او گفت: برای من جالبه بدونم شما از زندگیتون راضی هستید؟
مقبلی همان چیزی را گفت که یادش همیشه او را آزار می داد.
گفت: خانم بهروان، والله راستش من برادری دارم که بازاریه و پولش از پارو بالا می ره! هر چی در دوران جوانی ام به من گفت که این کارِ رادیو رو بذار کنار، بیا بغل دست خودم کار کن! من گوش نکردم. البته الان که اینجا دارم دلِ مردمو شاد می کنم خوشحالم، اما خودم از این خوشحالی ها نصیبی نبردم!!!”
حرف آن روز عزت الله مقبلی روی او اثر گذاشت و همیشه به فکر یک کار اصلی بود که مبادا با عوض شدنِ یک مدیر، از رادیو کنار گذاشته شود.
پرده نهم:
با حقوق اندک رادیو یک پراید قسطی خریده بود.
یک روز آن داده بود به پسر یکی از دوستانش که برود کاری انجام دهد.
پسرک تصادف کرد و پراید داغان شد.
او چه می توانست بگوید!
خود کرده را تدبیر نیست!
ولی گریه کنان رفت پیش استاد و همکارش منوچهر نوذری که برای او حکم پدر داشت.
نوذری آب پاکی را روی دستش ریخت و گفت: دخترجون، این اشک ها رو نیگردار برای روز مبادا!!
توی زندگی مسائلی پیش میاد که بیشتر به اشک ها نیاز داری!!
برای این آهن پاره ها حرومشون نکن!!
گفته است: این نصیحت آقای نوذری را هیچ وقت فراموش نکرده ام و در زندگی ام خیلی کارساز بوده!
پرده دهم:
رضا خضرایی تعریف می کند: با خانم بهروان و جلال مقامی در رادیو تهران برنامه ای داشتیم به نام کتیبه.
داوود جمشیدی تهیه کننده بود و میهمان تلفنی و دائمی برنامه، استاد میر جلال الدین کزّازی.
در یکی از قسمت ها استاد در باره شاهنامه گفت:” فرجامین سخن این است که مَنِشِ مِهینه و والای ایرانی را فردوسی در شاهنامه، برون فشرده و آن را به فراخی پیشاروی ما قرار داده و…”
خانم بهروان روی آنتن زنده گفت: استاد، شما در منزل هم همینطور صحبت می کنید!؟
استاد کزّازی اول کمی جا خورد، چون قرار نبود سوال های خصوصی از او کنند، با این حال گفت: شالوده و ساختار زبان من در هر جای، کمابیش یکسان است!
پرده یازدهم:
از بهروز رضوی همیشه شنیده ام که: در بین گوینده های خانمِ رادیو، مانند پریچهر بهروان کم داریم؛ شاید هم اصلاً نداریم!
پرده دوازدهم:
داوود جمشیدی تهیه کننده ی اغلبِ برنامه های بهروان هم می گوید: طرز خوانش ایشان، متین، استوار، صحیح و دور از حس بخشی های اغراق آمیز و غیرِضروریِ زنانه است. بنده از ایشان غلط خوانی به یاد ندارم، حتی در خوانش متن های سنگینی مانند: حدیقه ی سنایی، مثنوی معنوی و تذکره الاولیای عطار نیشابوری!
پرده سیزدهم:
انسیه سمیع پور تعریف می کند: یادمه یک بار خانم بهروان از سفر هوایی برگشته بود و توی برنامه از رفتار مهماندار هواپیما انتقاد کرد.
عجیب بود که چند دقیقه بعد از هواپیمایی به استودیو زنگ زدند و عذرخواهی کردند.
پرده چهاردهم:
معصومه خیاطون در بسیاری از برنامه های بهروان همراه او بود. اگر نبود حتماً در خانه به برنامه ی او گوش می داد.
او در تهیه کنندگی برنامه ها بسیار حساس بود و هر اشتباهی را زود متوجه می شد.
می گوید: یک بار در رادیو پیام خانم بهروان بیتی از مولوی خواندند و گفتند از صائب تبریزی ست!
سریع بهشون پیام دادم.
پرسیدند: مطمئنی؟
گفتم: آره، جستجو کردم.
همون لحظه تو برنامه از شنونده ها عذرخواهی کردند و گفتند که یکی از دوستان متوجه اشتباه من شد و تذکر داد.
یک بار هم به جای این که بگن شهریور، گفتند اردیبهشت!
من باز هم پیامک زدم بهشون.
کلی از من تشکر کردند و به شنونده ها اطلاع دادن که اشتباه کردن!
ایشون اشتباه های اینچنینی گاهی داشتند، ولی اشتباه های شعری و متنی هرگز.
پرده پانزدهم:
درباره زبان فارسی که به آن خیلی تعصب داشت می گفت: ما ایرانی ها عادت داریم یک عکس رنگ و رو رفته و کهنه و یا یک عصای شکسته از پدرانمان را نگهداری کنیم، اما چطوره که با زبان فارسی به عنوان هویت ملی، چنین رفتاری نداریم!؟
پرده شانزدهم:
برنامه هایی که او اجرای آنها را به عهده داشت، نام های جالبی داشتند:
دل انگیزان، در انتهای شب، صبح جمعه با شما، باغی در صدا، شقایق نامه، بهار دلنشین، بهار دلکش، شور زندگی، ضرب اصول، شباهنگ، کتیبه، حکمتی و حکایتی، شب انار، صیح عالی متعالی و از ستاره تا سپیده.
پرده هفدهم:
عاشق آشپزی و آشپزخانه و گلکاری بود.
به میهمانان خانه اش چای ایرانی می داد.
درباره یکی از خاصیت های دیردمیِ چای ایرانی می گفت: چای ایرانی غیر از سالم بودنش، صبوری هم به آدم یاد می ده!*
پرده هجدهم:
از پروانه طهماسبی درباره ویژگی های شاخص بهروان پرسیدم.
به این موارد اشاره کرد:
— حساسیت در درست خوانی
— علاقه به یادگیری
— داشتن حس شاگردی نسبت به بزرگان
و : ادب و مهربانی و فروتنی*
پرده نوزدهم:
مهدی شیبانی زاده، تهیه کننده و کارگردان مجموعه مستندهای مفاخر رادیو، با عنوان “استودیو هشت ” تعریف می کند: ” وقتی برای ساختن مستندهای استودیو ۸ به خانه خانم بهروان رفتیم و قرار بود از ماجراهای یک اسطوره صدا و رادیو، مستند بسازم، باعث شده بود دلشوره داشته باشم.
با این حال پرسش هایم را مطرح کردم.
یکی از پرسش هایم این بود که:” شما کدوم بخش از وجودتون رو در گذشته ها و دالان های تاریک و روشن رادیو جا گذاشتید؟ و اگه همین الان با اون بخش از وجودتون مواجه بشید بهش چی می گید؟” که خانم بهروان ناگهان گریه اش گرفت و…!!!
( گویا بعد حرف هایی زده شد که صلاح نبود در مستند بیاید. حرف هایی از جنس دلتنگی، بی مِهری، بی توجهی و…)
پرده بیستم:
از برخی همکارانم سوال کردم: اگر یک روز بطور اتفاقی در خیابان با پریچهر بهروان رو به رو شوید، چه عکس العملی نشان می دهید؟
جواب هایشان را بخوانید.
الهام شوقی: می رم جلو و می گم: وااااای خانم بهروانِ عزیزم، دورتون بگردم. دلم برای صداتون، برای ادبِ گفتارتون، برای شعورِ پشتِ کلمات تون، برای اون همه متانت در اجرا، برای اون شخصیتِ مثال زدنی، خیلی تنگ شده. لب وا کنین که مُردم براتون.*
پرده بیست و یکم:
متین محمدی: “خیال می کنم به مرکز خرید نسبتاً شلوغی رفته ام.
در آن ازدحامِ ناخوشایند، چشمم به زنی می افتد که پشت ویترین مغازه ای ایستاده.
نیمرخش آشناست.
به سرعت به سمتش می روم.
اصلاً فکر نمی کنم ممکن است مرا یادش نیاید.
فقط چند باری از نزدیک دیده بودمش و به واسطه دوستی اش با افسانه با من هم خوش و بشی کرده بود.
حالا ۲۰ سال از آن روزها گذشته ( افسانه قیصرخواه هم جهانش را عوض کرده ).
نزدیک می شوم و بی نگرانی صدا می زنم: خانم بهروانِ نازنین…!
بر می گردد. لبخند همیشگی اش را دارد.
محکم در آغوش می گیرمش.
با صدای دوست داشتنی اش می گوید: عزیزم خوبی؟
می گویم: بهتر از این نمی توانم باشم. چقدر دیدنتان میان این همه تشویش آرامش داد. چقدر دلم برایتان تنگ شده بود. چقدر دنیای من به امثال شما نیاز دارد. چقدر خوب که امروز آمدم به این جای بی سر و تهِ شلوغ ! چقدر به موقع بود این دیدار…
چقدر من خوش شانسم…چقدر…چقدر…چقدر…!!!
( از خیال بیرون می آیم، ولی چقدر حالم خوب شد. کاش واقعاً جایی خانم بهروان را ببینم. بغلش کنم و همه ی چقدرهایم را بگویم.
در طول عمر کاری ام در رادیو خیلی کم دیدمش.
خیلی کم فرصت یاد گرفتن از امثال او را داشته ام.
بی صبرانه منتظرم یکی از همین روزها به کلاسی که قرار است در سازمان برگزار کند بروم.
وجود امثال او برای دنیا و خصوصاً برای رادیو، لازم و ضروری است.
عمرش بلند.
پرده بیست و دوم:
سیما رستگاران: من حتی با دیدن اسم خانم بهروان قلبم گرم شد، چه برسه به این که از نزدیک ببینمشون.خیلی دوستشون دارم. اگه تو خیابون ببینمشون، با عشق و اشتیاق فراوون در آغوش می گیرمشون و بوسه بارونشون می کنم؛ چون ایشون با صدای دلنشین و زیباشون منو در سن ده سالگی عاشق رادیو و اجرا کردن!
پرده بیست و سوم:
علیرضا دباغ: من اگر خانم بهروان، بانوی با وقار و صدای نوستالژیک و ماندگار رادیو را در خیابان ببینم، یادِ حضور عالمانه شان در طراحیِ دوره ی آموزشی و دروس گویندگی رادیو را زنده می کنم.
(روز ها و ساعت هایی که دور یک میز می نشستیم تا بهترین اطلاعاتِ مورد نیاز گویندگان و مجریان رادیو و تلویزیون را برای هر دوره آموزشی تعیین کنیم!)
سپس بی اختیار از ایشان حال و احوال دوست و همکار عزیزم جناب آقای آتش افروز را می پرسم.
پرده بیست و چهارم:
سحر جولایی: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، خیلی زیاد خوشحال می شم. اول بغلش می کنم و ازش می خوام که برگرده رادیو و با صدای خاص و زیباشون میکروفن رو مزیّن کنه.
بعد هم سکوت می کنم که صدای نازنین و مخملیش رو وقتی داره توضیح می ده بشنوم.
همیشه و همه جا گفتم که پریچهر بهروان اجرای بسیار باکلاس و شیکی داره. حتی شادترین برنامه ها رو بسیار فاخر و محترم و باوقار اجرا می کنه، نه با هیاهو و ادبیات سخیف!
پرده بیست و پنجم:
منصوره کُردی: من اگر یک روز اتفاقی خانم بهروان را در خیابان ببینم، احتمالاً اول چند ثانیه می ایستم و با لبخند نگاهشان می کنم تا مطمئن شوم خودشان هستند؛ چون بعضی آدمها فقط یک همکار قدیمی نیستند، بخشی از خاطراتِ یک دوره از زندگی اند.
بعد با احترام سلام می کنم و خوشحال می شوم که چند دقیقه ای از حال و احوال گذشته حرف بزنیم.
پرده بیست و ششم:
محمد اسماعیل پور: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم می گم: خانم بهروان، استودیوهای رادیو دلتنگ شما هستن. چرا سری به رادیو نمی زنید!؟
پرده بیست و هفتم:
فاطمه نصرآبادی: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، با احترام اسمِ نازنینشون رو تکرار می کنم و می گم سلام. بعد دستشون رو می گیرم و در آغوش می کشم این صاحبِ صدای دلنشین و بی بدیل رو که نه تنها در اوجِ هنرمندی، بسیار فروتن هستند، انسان بزرگ و شریفی هم هستند و خاطرات روزهای اوجِ رادیو و شنونده های عاشق اند.
پرده بیست و هشتم:
سودابه آقاجانیان: خانم بهروان، پریچهر مهربانی ست که وجود و بودنش جاذبه داره. از اون دست انسان های شریف و لطیفی که از کنارش نمی شه بی تفاوت گذشت. مطنئنم نه من که هر کس او رو می شناسه اگه از کنارش هم رد بشه بر می گرده و با لبخند و وجد ازش می پرسه: خانم بهروانِ عزیز کجایی!؟ چقدر خوشحالم که دیدمتون!
پرده بیست و نهم:
فاطمه حقیقت ناصری: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم، ابتدا ازشون می خوام اجازه بده با هم یک عکس یادگاری بگیریم. بعد ازشون خواهش می کنم یک یا دو بیت از هر شاعری که همون لحظه به ذهنشون می رسه برای من بخونن.
به این ترتیب، هم از شنیدن صداشون لذت می برم، هم از شعرخوانی شون!
پرده سی ام:
نوشین رهگذر: من اگه خانم بهروان رو تو خیابون ببینم به احترامشون تمام قد می ایستم و با شوق به چشماشون نگاه می کنم و می گم: می خواستم بدونید حتی در دنیای پُر از سر و صدای امروز، صدای شما هنوز هم می تونه سکوت های ما رو از امید و زندگی پُر کنه. از شنیدنِ صدای شما همواره لذت می برم!
پرده سی و یکم و آخر:
توانایی اش در گویندگی زبانزد بود
و درجه ی گویندگی اش ارشد بود.
در بالا رفتن از پله های هنر، استعداد داشت
و رفتاری مانند یک معلم و استاد داشت.
چهره اش عبوس نبود
و مانند برخی گوینده ها لوس نبود.
متانت و وقار خاص داشت
و با اهالی دل، تماس داشت.
سالها به شنونده های رادیو حال داد
و به آنها — برای لذت بردن از زندگی– پَر و بال داد.
هر جا هست خدا نگهدارش باشد
و همیشه به یادش باشد.
تمام
- دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
- پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.










