امام حسين (ع) :
۞ پروردگارا... آن كه تو را نيافت، چه يافت و آن كه تو را يافت، چه از دست داد؟۞
Thursday, 28 October , 2021
امروز : پنج شنبه, ۶ آبان , ۱۴۰۰ - 22 ربيع أول 1443
شناسه خبر : 29168
  پرینتخانه » اخبار تاریخ انتشار : ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۲:۴۱ |

روایتی آهنگین از زندگی جواد مانی پیشکسوت رادیو

روایتی آهنگین از زندگی جواد مانی پیشکسوت رادیو

محمدباقر رضایی، به مناسبت روز شعر و ادب فارسی، متنی آهنگین را برای جواد مانی، یکی از تهیه کنندگان پیشکسوت رادیو نوشته و به این انگیزه خاطراتی از او را روایت کرده است.

یکی از تهیه کنندگانی که برای مطرح کردن شعر و ادب فارسی در رادیو، تلاشی جدی و عاشقانه داشت، جواد مانی است. او حالا چند سالی است که بازنشسته شده و در حال حاضر، ۷۶ سالگی را پشت سر گذاشته، اما یکی از کسانی است که اغلبِ رادیویی ها همیشه یادش را به عنوان یک استادِ سختگیر ولی دقیق به خاطر دارند. محمدباقر رضایی نویسنده برنامه های ادبیِ رادیو، به مناسبت ۲۷ شهریور، روز شعر و ادب فارسی، متنی آهنگین را به طنز برای او نوشته و ادای دینی کرده است.

متن محمدباقر رضایی به شرح زیر است:

«برای آن که رادیو را خوب می شناخت. آن مرد جوشی آن الگوی سختکوشی

آن تهیه کننده ی دقیق آن مخالفِ برنامه های رقیق.

آن که از بازنشستگیِ “کاربلدها” نالان بود و از به کارگیریِ”نابلدها” حیران بود.

آن که از بی توجهی به” تجربه ها” داغان بود و شریکِ دردهای یاران بود.

نامش جوادِ مانی بود و عاشقِ نکته پرانی بود.

اهل زد و بندهای سابق نبود و در مناسباتِ کاری اش صادق بود.

از سفارش و این چیزها فارغ بود و در برنامه سازیِ رادیو حاذق بود.

کارش را روی هم رفته عاشق بود و الحق که جایگاهش را لایق بود.

در هر برنامه ای تابعِ حقایق بود و معتقد به نهایتِ استفاده از دقایق بود.

مخالفِ سرسختِ نیروهای نالایق بود و رها از فضولیِ خلایق بود.

خودش کارنامه ای تمیز داشت و روحیه ای مبتذل ستیز داشت.

اما گاهی چنان دچار قبض می شد که تبدیل به تلخیِ محض می شد.

ولی روی هم رفته ردیف و جور بود و همه را حریف و زور بود.

وجودش دنیایی از قیل و قال بود و باعثِ انبساط خاطرِ اهلِ حال بود.

لباسهای رنگی می پوشید و با آدمهای باهنر می جوشید.

مهربانیِ قلب او را کمتر کسی داشت و عشقِ برنامه سازیِ او را کسی نداشت.

بیزار از موعظه بود و اینطور مواقع بی ملاحظه بود.

شوخی هایش گاهی از حد می گذشت ولی از بودن در حضورش نمی شد گذشت.

مردی بود رِند و جسور و مغرور و بسیار هم محجوب و محبوب و محشور.

چیزی که فراوان داشت صراحت و اغلب هم عصبانی و ناراحت.

ماشینِ سیاسی اش ترمز نداشت و واهمه ای از خطوطِ قرمز نداشت.

گاهی از سوراخِ یک سوزن رد می شد و گاهی از درِ دروازه رد نمی شد.

هر کسی را که قبول نداشت بور می کرد و ناراحتی های عجیبی برای خودش جور می کرد.

اما غریزه ی برنامه سازی اش قوی بود و ارادتش به رسانه، قلبی بود.

خیلی ها را در “صدا” بینا کرد و آنها را روانه ی “سیما” کرد.

با آن که رفتارش اغلب عجیب بود ولی روی هم رفته مردی نجیب بود.

نقل است وقتی در شکم مادرش می لولید دودِ فراوانی از دخانیاتِ او می بویید.

همان دودها او را دچارِ گزند کرد و به نازِ طبیبان نیازمند کرد.

متولدِ ۱۲ اسفندِ سالِ ۲۴ در تبریز بود و در خانواده ای فقیر از نظرِ مالی به دنیا آمده بود. آن زمان چون بچه ها هنوز شش ماهه نشده می مُردند صبر کردند که اگر او بعد از شش ماه نمرد تولدش را ثبت کنند. و بالاخره آن را چهارمِ تیرِ سالِ ۲۵ ثبت کردند.

نقل است در نوجوانی، رادیوی کوچکی به اندازه ی یک قوطی کبریت خریده بود که برای او مثل یک پدیده بود. وقتی کلاس چهارم دبستان بود آوازی در دستگاه همایون خواند که بسیار تشویق شد. می گویند دستگاه های موسیقی را از مداحیِ طلبه ها، و دستگاه فکری اش را از شعرِ حافظ آموخته بود. آرزو داشت وقتی بزرگ شد، دستِ جلیل شهناز را ببوسد و با عبدالوهّاب شهیدی در یک فضا نفس بکشد. سالِ ۴۹ لیسانس ادبیات گرفت و یک سال در “ماسال” دبیر بود. اردیبهشتِ ۵۲ به رادیو راه یافت و خیلی زود در این رسانه جاه یافت. در زمانِ ورود به رادیو، هنر زیاد داشت و همه ی شعرهایی را خوانده بود به یاد داشت. از برنامه های رادیوییِ کسانی مثلِ احسان و بهادر، خیلی چیزها یاد گرفت و بهره از کارِ دیگران زیاد گرفت. هنر برایش همه جا محافظ بود و سر سلسله ی هنرش شعرِ حافظ بود. لحظه ای را برای شعر و شاعری از دست نمی داد و در سخن گفتن از حافظ به کسی فرصت نمی داد. با برنامه ی “شعر و موسیقی” شروع کرد و تهیه کننده ی برنامه ی مشاعره شد. سه روز هم در هفته، تهیه کننده ی برنامه ی خانواده بود، که در بخشی از آن، قصه های مجید پخش می شد و هوشنگ مرادی کرمانی با آن مشهور شد.

در برنامه های موسیقی اش هم خواننده های خوبی را به جامعه شناساند. یکی از آنها علیرضا قربانی بود و دیگری همایون کاظمی. برنامه های دیگری داشت که هم تهیه کننده اش بود هم نویسنده اش. شخصیت هایی به نامِ آقای نیک اندیش و آقای شهروند خلق کرد، و ماجراهای آنها را هر روز می نوشت و پخش کرد. خطِ خوبی هم داشت و اغلبِ مواقع در استودیوهای رادیو، کنارِ مطالبی که آورده بودند نقاشی می کرد و خط می نوشت. عاشقِ برنامه های ادبی بود و نامِ برنامه هایش هم، ترنّم، ضرباهنگ، میزان، در محفلِ معاشران، آیینه ی آدینه، جامه دران و “شور زندگی” بود.

بهناز شفیعی گوینده ی پیشکسوت رادیو نقل می کند که اسفند ۷۵ وقتی از تلویزیون به رادیو منتقل شد، اولین برنامه ای که به او دادند تهیه کننده اش جواد مانی بود. می گوید: متنی که آقای مانی به من داد بخوانم، شعر بود. من تا آن موقع برنامه ی ادبی اجرا نکرده بودم. شروع کردم به خواندن آن شعر که مصرعِ اولش اینطور بود: “آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار ” من آدمی را به صورتِ جمع خواندم. یعنی کلیتِ آدمی. ناگهان آقای مانی ضبط را قطع کرد و گفت: ” ببین دختر، حالا اینجوری هم بد نیست که خوندی، ولی می دونی چی گفتی؟ گفتی: هر کس تو فصل بهار عاشق نشه آدم نیست، خَره!” کلمه آخر را با عصبانیت و صدای بلند گفت. من یک دفعه از این صراحت جا خوردم. خیلی ترسیدم. گفتم: پس درستش چه جوریه آقای مانی؟ گفت: منظورش یک آدمه. باید بخونی حتی یک آدمم نیست که فصل بهار عاشق نشه. نه این که بگی آدمی، به معنای جنسِ آدم. حالا بخون. منم خوندم: هیچ آدمی نیست که عاشق نشه تو فصل بهار. گفت: بارک الله. حالا برو ضبط. و من خوندم: آدمی نیست که عاشق نشود فصل بهار. آقای مانی با اون لهجه ی آذریِ غلیظِش تشویقم کرد و از اون به بعد خیلی نکته های اینجوری ازش یاد گرفتم. نقل است که استاد وقتی کارشناس ارزیابیِ آثار رادیویی هم شده بود خیلی سختگیر بود. روی فرم ارزیابیِ یکی از برنامه ها نوشته بود: این برنامه اگر فردا تعطیل شود، دیر است! کلاسهایی هم دایر کرد تا تهیه کننده ها و گوینده های بهتری تربیت کند. اگر یک مدیرِ بالادستی یا مقامی، کسی را به او معرفی می کرد، مخصوصا آن بیچاره را رد می کرد، و راهِ ورودش به رادیو را سد می کرد. چون اصلاً اهل پارتی بازی نبود و معیارش فقط کاردانی بود.

احمدِ طبعی فعال رسانه ای و پیشکسوت رادیو نقل می کند که یک زمان با مانی برای گرفتن آزمون از متقاضیان گویندگی، تهیه کنندگی و گزارشگری، به بیرجند می رفتیم. سوار هواپیما شدیم. وقتی به بیرجند رسیدیم، متوجه شدم هواپیما روی هوا می چرخه و پایین نمی آد. به مانی گفتم: جواد جون احتمالاً چرخهای هواپیما باز نمیشه! توجهی نکرد. فرود اومدنِ هواپیما طول کشید. همونطور روی هوا می چرخید. دوباره گفتم: جواد فاتحه مون خونده اس. احتمالاً مشکلی پیش اومده. اگه وصیّتی، سفارشی، حرفی داری بگو و خودتو سبک کن. دیدم چنان به حرکات و حرفهای مهماندار هواپیما خیره شده که انگار نه انگار من دارم باهاش حرف می زنم. باز گفتم: جواد جون، فدات بشم، حواستو جمع کن. داریم می ریم اون دنیا. باز توجهی نکرد. دیدم رنگِ همه مسافرا پریده، بجز رنگِ مانی که نه تنها نپریده بود، بلکه کمی هم مثل جَوونهای عاشق و خجالتی قرمز شده بود. دوباره بهش هشدار دادم. این بار با خونسردی، بدون این که به من نگاه کنه گفت: واقعاً راست میگی احمد!؟ داریم میریم اون دنیا!؟ گفتم: اگه شما اجازه بفرمایید. گفت: چه اِشکالی داره!؟ به جای این حرفها، به صدای این مهماندار توجه کن. اگه این صدا قراره بره اون دنیا، ما چرا نریم؟ تا اینو گفت، نگاه کردم و گوش دادم. مهماندار هواپیما با لبخندِ شیرین و حرفهای آرامش بخشِ جذابی در حالِ روحیه دادن به مسافرها بود. انگار نه انگار که قراره اتفاقی بیفته. مانی که عاشق صدای زیبا بود، همونطور محو و مات، تماشاش می کرد. احتمالاً فکرش این بود که کاش می تونست اون صدای ملکوتی رو به رادیو بیاره. به نظرش رادیو به اونطور صداها برای آرامش دادن به مردم نیاز داشت. ما از اون مهلکه، جونِ سالم به در بردیم، ولی طنینِ اون صدا هنوز تو گوشِ من هست.

در روایتی دیگر آمده که سعیدِ بارانی، گوینده ی خوش صدای رادیو را، استاد امیر نوری برای گویندگی انتخاب کرده بود. یک روز که بارانی رفته بود از کلاسهای مانی هم بهره بِبَرَد، مانی به او گفت: چون دیگری انتخابت کرده، من باهات کاری ندارم. این را صریح گفت، اما وقتی دید بارانی سماجت دارد و پشتِ درِ کلاسش می نشیند و بهره می بَرَد، کوتاه آمد و فهمید که استاد نوری او را درست انتخاب کرده است. پس به کلاسش راه داد. لطفِ بی اندازه ای هم کرد و گویندگیِ یک برنامه ی سختِ ادبی را به او سپرد.

زهرا صفاییان هم نقل می کند که: من جوانی گستاخ بودم. با استاد مانی سرِ کلاس خیلی کل کل می کردم و در عین حال از او می ترسیدم. اما او آنقدر عادل بود که تلافی نمی کرد و می بخشید.

محمدِ امام جمعه می گوید: سالِ ۶۳ و در ۲۵ سالگی، برنامه ای ساخته بودم که یکی از کارشناس های ارزیابیِ برنامه ام، آن را شُست و کنار گذاشت. آن کارشناس کسی نبود جز آقای مانی.

غلامرضا بحیرایی هم می گوید: همیشه در دلم دعا می کردم که اگر برنامه ای می سازم و پخش می شود، آقای مانی آن را نشنود، چون می ترسیدم از کارم ایراد بگیرد.

بحیرایی خاطره ی دیگری هم از مانی نقل می کند. می گوید:آن اوایل که می خواستند به تهیه کننده های رادیو، کار با نرم افزارهای مرتبط با رادیو را یاد بدهند، آقای مانی تنها کسی بود که مقاومت می کرد و برای حضور در کلاس های کامپیوتر ثبت نام نکرد. بالاخره او را راضی ( یا مجبور ) کردند و آمد سرِ کلاس نشست، ولی بی تفاوت. مهندس کامپیوتر مقداری توضیح داد و آخرسر گفت: هر کی سوالی داره در خدمتم. تهیه کننده ها سوالهایی مطرح کردند. مانی ساکت و سنگین نشسته بود. مهندس به او گفت: شما سوالی ندارین استاد؟ مانی گفت: دارم. میشه لطفاً بفرمایید کامپیوتر و از کجا روشن می کنن؟ همه خندیدند. مهندسِ بیچاره سرخ شد، ولی خودشو نباخت. گفت: شما هر وقت خواستی کامپیوترو  روشن کنی، زنگ بزن به بنده، با کمالِ میل میام براتون روشن می کنم. مانی گفت: چَشم، حتماً بِهتون زنگ می زنم. البته این را طوری گفت که یعنی به همین خیال باش. بحیرایی می گوید: آخرش نفهمیدیم که آقای مانی اون سوالو به شوخی مطرح کرد یا جدی؟ چون الان که می بینم، او یک فعالِ به تمام معنی در فضای مَجازی است.

نقل است که استاد، شوخی های عجیبی هم با دیگران می کرد. گاهی که به کسی می رسید، می گفت: شنیدی!؟ طرف می پرسید: چی رو؟ می گفت: نشنیدی!؟ طرف باز هم می پرسید: چی رو؟ می گفت: چطور نشنیدی!؟ طرف گیج می شد. منتظر بود حرفِ اصلی را بشنود، اما حرفِ اصلی ای در کار نبود و همه اش همین شنیدی نشنیدی بود. اما مگر کسی از رفتار او ناراحت می شد؟ یا در برابرِ او مرتکبِ جسارت می شد؟

یک روز هم به محسن فراهانی گیر داده بود. محسن فراهانی با آن سبیلِ استالینی اش در میانِ صدابرداران رادیو، برای خودش کسی بود. اطلاعات داشت. باسواد بود. داشت توی راهرو قدم می زد و فکر می کرد. منتظر ضبط برنامه بود. مانی از روبرو می آمد. تا به او رسید، چشم غره ای رفت و گفت: چیه؟ چرا اینطوری قدم می زنی؟ نکنه فکر می کنی فلان کسی!؟ منظورش از فلان کس، شخصی تاریخی بود که خیلی ابهت داشت. فراهانی مات مانده بود چه بگوید. برای خودش غرور داشت. دوست نداشت با مانی، یکی به دو کند. با تعجب پرسید: من ن ن !؟ مانی خیلی جدی گفت: بله، تو! فراهانی گیج شده بود. می دانست مانی از این شوخی ها می کند، ولی نه تا این حد، و نه با او، چون او با کسی شوخی نداشت. آخر سر، مانی، کجکی نگاهش کرد و دور شد. فراهانی این صحنه را هرگز فراموش نمی کند.

در روایتی دیگر هم آمده که استاد، ماجرایی جالب با بهرام رحمانی داشت. بهرام رحمانی پیشکسوت رادیو و فعال رسانه ای، یکی از معاشران قدیمیِ مانی است. جوان های رادیو به او می گویند: عمو بهرام. او با مانی، قاطی است و صمیمیت شان ذاتی است. رفیقِ گرمابه و گلستانِ هم اند و البته گاهی روی اعصابِ هم اند. نقل شده که این دو با هم در سفری بودند. شب که شد، عمو بهرام خوابش می آمد. مانی خوابش نمی آمد. گیر داد که باید با هم تخته بازی کنیم. عمو بهرام گفت: حوصله ندارم، خوابم میاد. مانی گفت: خوابت نمیاد، می ترسی ببازی. عمو بهرام گفت: نمی ترسم، فقط خوابم میاد. مانی گفت: یا باید بازی کنی، یا روی کاغذ بنویسی که از ترس با من بازی نمی کنی. عمو بهرام هم برای این که از شرّ او راحت بشود، گفت: باشه، کاغذ بِده بنویسم. مانی کاغذ و خودکار آورد. عمو بهرام نوشت: اقرار می کنم که از ترسم با آقای مانی تخته بازی نکردم، چون به او می بازم. مانی راضی نشد. گفت: اسمتو بنویس، امضا کن. عمو بهرام اسمش را نوشت و امضا کرد. فردا صبح که از خواب بیدار شد، دید همسفرش مانی از آن اقرارنامه، عکس گرفته و در فضای مَجازی گذاشته و بالایش هم چیزی به این مضمون نوشته: این، اقرارنامه ی بهرام رحمانیه. همه شاهد باشن.

همین عمو بهرام نقل می کند که مانی، به کاسه بشقاب های قدیمی خیلی علاقه دارد. یک روز به من گفت اگه خانمم اجازه می داد، تمام در و دیوارِ خونه رو با کاسه بشقاب تزیین می کردم. بهش گفتم: خدا رو شکر که خانمت اجازه نمی ده، وگرنه همه ی حقوقِ بازنشستگیتو می دادی به سمساری ها.

با همه ی این احوال، این مرد را، رادیویی ها هرگز فراموش نمی کنند.

میرزا یدالله گودرزی هم چه خوش گفته که: همیشه سرخوش و بُرنا بمانی همیشه خوش خط و خوانا بمانی جوادِ مانیِ مایی همیشه الهی تا ابد مانا بمانی.

خدایش نگهدار باشد که بسیار دوست داشتنی و از یاد نرفتنی بود و هنوز هم هست و اِن شاءالله تا سالهای سال بمانَد و روزگارِ پسا کرونا را هم مشاهده کند. آمین یا رب العالمین.

کاتب: محمدباقر رضایی، نویسنده برنامه های ادبی رادیو.»

| منبع خبر : ایسنا
به اشتراک بگذارید

*

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.